و اينک ، اين منم زني تنها در آستانه فصلي سرد در ششمين روز آخرين ماه فصل پائيز چشم گشودم به دنيايي كه پدرم بر صحنه تئاتر زندگي ميكرد. نفس ميكشيد و از ميان هياهوي خاك صحنه شاهد قد كشيدنم بود و نگاه آرزومند من ، كه هميشه به آهنگ موزون حركات و كلام پدر دوخته ميشد تا روزي كه انگشتان كوچكم را كه فقط پنج بهار از آنها گذشته بود در ميان مشت پدر گذاشتم و همراه با قدمهاي كوتاه اما محكم ، براي هميشه بر صحنه مقدس هنر...