|
و اينک
،
اين منم زني
تنها در آستانه
فصلي سرد
در اولین روز
آذز ماه چشم
گشودم به دنيايي
كه پدرم بر صحنه
تئاتر زندگي
ميكرد، نفس ميكشيد
و از ميان هياهوي
خاك صحنه شاهد
قد كشيدنم بود
و نگاه آرزومند
من، كه هميشه
به آهنگ موزون
حركات و كلام
پدر دوخته ميشد
تا روزي كه انگشتان
كوچكم را كه
فقط پنج بهار
از آنها گذشته
بود در ميان
مشت پدر گذاشتم
و همراه با قدمهاي
كوتاه اما محكم
، براي هميشه
بر صحنه مقدس
هنر... |